برگشتم سر خونه زندگی خودم و یهو افتادم بغل پاییز.همیشه تا پاییز میرسه حالم خوب میشه. با وجود خستگی و جت لگ خیلی پر انرژی و شادم این روزا. هوا خنکه و گاهی بارون ریز نم نمی میباره و زمین پر برگ نارنجیه تو کمپس. خیلی حال خوبیه. بوس به زندگی.*دیروز با علی رفتیم مک دونالد. همسرش همزمان با من رفت ایران و دو هفته بعد برمیگرده. با غصه گفت همش بیرون غذا خوردم. دلم سوخت براش. کلی هم تنها مونده و دلتنگی کش
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
یه جوری ام. انگار روحم خاملاماخ شده باشه.
ساعت 12 ظهره و خوابم میاد. چشمام خسته ن.
دلم کمی برای خونه خودم تنگ شده ولی حس عجیبیه وقتی فک میکنم هیچکس تو اون شهر دلش برای من تنگ نیست حالا.
کمی هم احساس تنهایی دارم... کمی هم نگران کارهای نکرده ام.
دیروز رفتم 9 تا تی شرت و یه شلوار لی گرفتم که با خودم ببرم. یکیش نارنجیه و قراره تی شرت محبوبم باشه بعد از این.
:(.
برچسب: سفرنامه,
نویسنده: الینا اکبریپور